شناخت

بعد از اون اتفاقی که ۴ سال پیش برام افتاد و زندگیم به سمت پوچی رفت و واقعا تنها و تنها تر شدم که به اینجا رسیدم و از خیلی چیزا دور شدم نظرم در مورد “شناخت” آدم ها بهتر شد شایدم به سخت ترین شکل ممکن تغییر پیدا کرد ,
اینکه همه ی اطرافیان و نزدیکانمون باهامون خوب یا بد هستن و هر شرایطی که دارند رو فقط میشه از تغییر شرایط فعلی و آروم به غیر معمول شناخت,
همون موقع بود که از تنها کسی که ۱۸ سال شب و روز دوسش داشتم بدون اون حتی کمی آرامش هم نداشتم تو اوج درموندگی اجازه و درخواست کمک کردم مادرمو میگم… کاری جز نا امید کردن و بدترین قضاوتی که در مورد من میتونست بکنه نکرد … کی از همه انتظار درک داره جز مادرش کسی که کل احساسات وجودش رو شامل میشه …
سخت ترین اتفاق زندگیم تا به همین ۲۲ سال نا امید کردن بوده … تمام دیوار احساس , امید, علاقه , دلیل زندگی کردن و خوش بودن به همه ی چیز هایی که داشتم و نداشتم یک شبه ریخت ادامه خواندن شناخت

نمیدونم کجای راه زندگی هستم

یکی دو سالی میشه تقریبا به جایی رسیدم که دیگه عقلم جواب زندگیمو نمیده نمیدونم کجای مسیر زندگیم هستم تقریبا میتونم بگم چیزی و کسی جز خودم رو ندارم
بی انصافیه که از زندگیم خبر نداشته باشید و بخاید قضاوت کنید و بگید خانواده که داری …. سلامتی …. آینده داری …
واقعیتش هیچکدوم رو دیگه ندارم
بارها از روحیه مثبت دادن به خودمو بقیه خسته شدم ادامه خواندن نمیدونم کجای راه زندگی هستم