اتوبوس

حتی از اتوبوس های این شهر لعنتی هم متنفرم
فقط از روبرو میتوان فهمید از کجا می آیند و به کجا می روند , همین که کمی عبور کنند هیچ چیز مشخصی نیست
مرا به یاد وعده های پوچ و خالی و تعارف های منزجر کننده می اندازند
ادامه خواندن اتوبوس

غافل گیری آزار دهنده بخاطر اطلاعات غلط

امشب بخاطر غافل گیری از اطلاعات اشتباه پدرم رفتار های وسواسیم عود کرد و مثل موقعی که دارو مصرف نمی کردم درد سر انگشتانم باز شروع به آزار دادنم کرد.
پدرم زنگ زد و گفت عروسی حمید هست بیا “فلان” جا . من هم از حمید خوشم میاد چون پسر باحالی هست (از لفظ دوست داشتن استفاده نکردم چون فقط در حد موقعی که اون رو می بینم میشناسم) ساده مهربون و به نظر سر به زیر و مومن هم هست.
خب تصمیم گرفتم برم ولی برام عجیب بود که چطور کارت دعوتی روی قسمت اوپن آشپزخانه ندیدم ادامه خواندن غافل گیری آزار دهنده بخاطر اطلاعات غلط

قهرمان زندگی ام همیشه مصدوم بوده است

بی مقدمه می نویسم همانطور که بی مقدمه و بی اختیار برای تجربه های تلخ و شیرین به دنیای مرموز فرستاده شده ام
دیشب را نخابیدم صبح هست و نمیخواهم بخوابم. جمعه ام را با اظهار پشیمانی تلخ تر میکنم و در خفای میان خانه می گریم
“قهرمان زندگی ام همیشه مصدوم بوده است،حاضرم بخاطر یک بار جنگیدنش طعم ابدی حبس ابد را بچشم”
ادامه خواندن قهرمان زندگی ام همیشه مصدوم بوده است