عدالت کجاست ؟

۱۹ بهمن, ۱۳۹۴

امشبم مثل خیلی از شبا باز دلم گرفته دوست دارم بیدار بمونم
بیشتر شبا نمیخوابم چون کابوس میبینم , حتی ترسناک تر از کابوس های بچگیم خیلی از وقتا هم جواب نمیده روزم که خوابم باز هم کابوس میبینم از ترس تمام وجودم عرق سرد میکنه و تنها ترین و در مونده ترین وضعیت ممکن از خواب میپرم یک بار چشمام رو میبندم و باز میکنم یه نفس عمیق میکشم و با آه میوفتم رو بالشتم یکم خودمو خنک میکنم و بیدار میشم و کارای معمول زندگیمو میکنم
دو سه هفته س که باز به سر دو راهی خدام رسیدم باز دارم میپرسم خدایا عدالتت کجاست , بار قبل درمونده شدم ازش دور شدم نا امید شدم ولی باز عدالتش رو بهم نشون داد , آره اون خیلی ساده بود ولی این بار خیلی سخته نمیدونم چطور عدالتش میتونه آرومم کنه
درسته که دیگه ازش نا امید نمیشم ولی بابام چطور میتونه خوب بشه ؟؟ چطور کمبود ۲۲ سال زندگیمو میتونه جبران کنه خدا ؟؟ نکنه یهو زمان بر می گرده عقب خوب میشه پشتم می ایسته تمام استعداد هامو بروز بدم ؟؟ چیزی توی زندگیم نمیشناسم که بهش علاقه داشته باشمو با حداقل ۶ ماه زمان گذاشتن بخاطرش به سطحی نرسم که خیلی از آدمای موفق اون زمینه نگن “تو عالی هستی” .
خدایا این چه عدالتیه که مرد به این پیگیر و با پشتکار زیاد رو به دردی دچار کنی که نه خودش بفهمه نه قبول کنه نه خوب بشه و نه تنها به وظایف و مسئولیت های پدرانشو انجام بده بلکه درمونده ی پول جیبش هم بشه
هر وقت میبینم جیب بابام خالیه برای اینکه میترسیم پولی تو جیبش باشه و کاری باهاش بکنه سریع میدوئم میرم به کور ترین نقطه چن تا هق هق رو با دستام خفه میکنم …..
ادامه مطلب > “عدالت کجاست ؟”

شناخت

۱۹ بهمن, ۱۳۹۴

بعد از اون اتفاقی که ۴ سال پیش برام افتاد و زندگیم به سمت پوچی رفت و واقعا تنها و تنها تر شدم که به اینجا رسیدم و از خیلی چیزا دور شدم نظرم در مورد “شناخت” آدم ها بهتر شد شایدم به سخت ترین شکل ممکن تغییر پیدا کرد ,
اینکه همه ی اطرافیان و نزدیکانمون باهامون خوب یا بد هستن و هر شرایطی که دارند رو فقط میشه از تغییر شرایط فعلی و آروم به غیر معمول شناخت,
همون موقع بود که از تنها کسی که ۱۸ سال شب و روز دوسش داشتم بدون اون حتی کمی آرامش هم نداشتم تو اوج درموندگی اجازه و درخواست کمک کردم مادرمو میگم… کاری جز نا امید کردن و بدترین قضاوتی که در مورد من میتونست بکنه نکرد … کی از همه انتظار درک داره جز مادرش کسی که کل احساسات وجودش رو شامل میشه …
سخت ترین اتفاق زندگیم تا به همین ۲۲ سال نا امید کردن بوده … تمام دیوار احساس , امید, علاقه , دلیل زندگی کردن و خوش بودن به همه ی چیز هایی که داشتم و نداشتم یک شبه ریخت ادامه مطلب > “شناخت”

نمیدونم کجای راه زندگی هستم

۱۸ بهمن, ۱۳۹۴

یکی دو سالی میشه تقریبا به جایی رسیدم که دیگه عقلم جواب زندگیمو نمیده نمیدونم کجای مسیر زندگیم هستم تقریبا میتونم بگم چیزی و کسی جز خودم رو ندارم
بی انصافیه که از زندگیم خبر نداشته باشید و بخاید قضاوت کنید و بگید خانواده که داری …. سلامتی …. آینده داری …
واقعیتش هیچکدوم رو دیگه ندارم
بارها از روحیه مثبت دادن به خودمو بقیه خسته شدم ادامه مطلب > “نمیدونم کجای راه زندگی هستم”