روز اول تلخ و شیرین کار جدید

امروز روز اول کار جدید با صبحی تلخ و عصری تلخ و شیرین ادامه پیدا کرد و تصمیم گرفتم درباره ی این تکه از پازل گمشده زندگیم دوباره چیزی بنویسم که ناگاه چیزی بسیار دردناک و چیزی قابل حل شدن از کمبود های پدر بغضم را سر حد زار زار گریه کردن مجبور به مخفی کردنش از پدر برق اتاق را همرنگ آرزو ها و زندگی ام با تاریکی عوض کنم … افکاری التماس آمیز و زجه وار در ذهنم مرا به سقف آسمان و کف زمین چنان می کوبید که دیوانه وار ترجیح دادم بر روی زمین و گوشه ای دست به نوشتن بنشینم… ادامه خواندن روز اول تلخ و شیرین کار جدید

غافل گیری آزار دهنده بخاطر اطلاعات غلط

امشب بخاطر غافل گیری از اطلاعات اشتباه پدرم رفتار های وسواسیم عود کرد و مثل موقعی که دارو مصرف نمی کردم درد سر انگشتانم باز شروع به آزار دادنم کرد.
پدرم زنگ زد و گفت عروسی حمید هست بیا “فلان” جا . من هم از حمید خوشم میاد چون پسر باحالی هست (از لفظ دوست داشتن استفاده نکردم چون فقط در حد موقعی که اون رو می بینم میشناسم) ساده مهربون و به نظر سر به زیر و مومن هم هست.
خب تصمیم گرفتم برم ولی برام عجیب بود که چطور کارت دعوتی روی قسمت اوپن آشپزخانه ندیدم ادامه خواندن غافل گیری آزار دهنده بخاطر اطلاعات غلط

لحظات نفرت انگیز

گاه گاه لحظات نفرت انگیز زندگی ام را با دم دست ترین ادبیات به نوشته تبدیل میکنم …
با این که نمی توانم کاری کنم و می دانم باید از کسی کمک بخواهم نمی دانم چطور کمکی بخواهم …
ادامه خواندن لحظات نفرت انگیز