روز اول تلخ و شیرین کار جدید

۱۰ بهمن, ۱۳۹۵

امروز روز اول کار جدید با صبحی تلخ و عصری تلخ و شیرین ادامه پیدا کرد و تصمیم گرفتم درباره ی این تکه از پازل گمشده زندگیم دوباره چیزی بنویسم که ناگاه چیزی بسیار دردناک و چیزی قابل حل شدن از کمبود های پدر بغضم را سر حد زار زار گریه کردن مجبور به مخفی کردنش از پدر برق اتاق را همرنگ آرزو ها و زندگی ام با تاریکی عوض کنم … افکاری التماس آمیز و زجه وار در ذهنم مرا به سقف آسمان و کف زمین چنان می کوبید که دیوانه وار ترجیح دادم بر روی زمین و گوشه ای دست به نوشتن بنشینم…
معمولا صدایی یا حرفی از گله های خدایم به زبان نمی آورم چون در زبان و دیدگانم نمی گنجد پس سعی می کنم با ذهن نامحدود عجیب و غریبم گهگاه افکارم را به نوشته هایی تبدیل کنم که نمی دانم چه فایده ای دارند… اگر دوربین مخفیِ خدایِ ناپدید از دید مستقیم برای کسی پخش شود به مانندِ نوزاد بی گناهی می مانم که بدون اینکه کسی متوجه دلیل گریه هایش شود زجه می زند تا از خستگی گریه هایش به خواب رود تا شاید فردا دیروزش را فراموش کند…
دیشب را تا ساعت ۳ بامداد در باشگاه اسنوکر بازی می کردم که به خانه آمدم و پس از چک کردن کلنم و دوستان خارجی اینترنتی ام در بازی کلش آف کلنز سعی کردم زود بخوابم تا صبح برای رفتن به کار جدید خواب نمانم..
از سردرد شدید دستمالی به سر و چشمانم گره کردم تا شاید به دردسر هایم آرامش ببخشم اما دریغ از اینکه همه چیز از خارج از سرم و از چشمانم حافظه ی مغزم را آزار میداد و انگار دیر به فکر سر بند و چشم بند افتاده ام و قبل از وقوع اتفاقات و دیدن خاطرات تلخ چشمانم را می بستم … ای کاش به جای درک درد ها کر و کور و نابینا بودم و فقط می توانستم با حرف زدن درخواستی کنم که اگر برآورده نشد هم بخاطر عدم درک هیچ حس دردی سریعتر بخاطر نقص و ضعف جسمی و ذهنی ام زندگی ام به سر برسد و تمام شود…
کارفرما تماس گرفت و با استرس ساعت بالای تلفنم را چک کردم و چون میدانستم باز تماس میگیرد و یا اگر تماس نگرفت واقعیت را حداقل بعد از خواب کامل به او اطلاع دهم..
بار دوم جواب او را دادم و با عذرخواهی پرسیدم ارزشی دارد که الان خود را به کافی شاپ برسانم یا نه … صدایی آرام گفت” آره حتما،منتظرم …”
نسبت به بخشیده شدن و بخشنده ها حس خوبی دارم چرا که من بسیاری از چیز ها را بخاطر تحمل سختی های زیاد از دیگران نمی توانم ببخشم و فقط سعی می کنم فراموش کنم.
تلخی صبح با خوردن چایی شروع نشد با توهمات پدر که به دنبال صداهایی که باعث توهم او می شوند شروع شد؛ به درب اصلی ساختمان یعنی ۴ طبقه پایین تر رفت و مثل همیشه چیزی دستگیرش نشد.. اما بعد از برگشت من دست او را گرفتم و گفتم “بابا من واقعیم من که دستاتو می گیرم حرفای منو باور کن دیدی رفتی پایین دروغ بود چیزی پیدا نکردی به چیزی نرسیدی.. من واقعیم من راست میگم تو میدونی من نمیتونم دروغ بگم تو میدونی من واقعیم تو میدونی من واقعیم تو میییدونی مننن واقعیم…” یه لقمه خوردم و ادامه دادم “من خسته نمیشم به این کارم هر روز ادامه میدم و حرفمو میزنم با اینکه گوش نمیدی.. من واقعیم فقط از من بپرس فقط افکارتو به من بگو .. هیچ توطئه ای تو کار نیست… فقط من واقعیم.. ”
به محل کار رفتم و برگشتم؛ در مورد تحمل و تلاش برای سازگاری ام در کار جدید بعدا می نویسم که متن طولانی نشود .. و اینکه ذوقم برای توضیح آن پرید…(هنوز در مورد وضعیت و شرایطم تو روز اول کاری ننوشته ام.)
به خانه که رسیدم متوجه شدم پدر و مادر مسجد رفته اند تا به روش خودشان به عبادت خدایشان بپردازند…
در محل کار که بودم از نگرانی با تلفن پدر تماس گرفتم و بعد از اینکه “دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است” را شنیدم با خانه تماس گرفتم و مطمئن شدم که هر دو در خانه بدون مشکلی هستند آرام شدم.
اما وقتی پدر رسید متوجه شدم که تلفنش دچار مشکل شده و درستش کردم.
هنگام درست کردنش کنارم نشسته بود و سعی می کردم با مسخره بازی او را بخندانم و موفق هم بودم اما موفقیتی که موجب به یادآوری یکی از آرزوهای زندگی ام شد که اگر عمویم یا مادرم کمکی برای حلش نکنند کاری می کنم (نوشته بودم چکار اما از ترس خواندن و جلوگیری احتمالی کسی آن را نامعلوم کردم) تا شیرین ترین دروغ زندگی ام را بسازم تا خرج کاشت دندان های پدرم را بدهم دندان هایی که بیشتر جای خالیشان پیداست تا خودشان بقیه هم سیاه یا سربی هستند.. وقتی پرسیدم که غذا خوردن برات سخت نیست همین که شنیدم گفت” چرا آنقدر می جوم تا بتوانم بخورم” صورتم را برگرداندم و در حال چای خوردن چنان اشک می ریختم که با چای تلخم ناخواسته یکی می شدند و آن ها را میخوردم و نتوانستم جلوی آن را بگیرم پس مثل همیشه سریع روشنایی اتاق را تاریک کردم و جواب سوال های پدر قبل از بلند شدن و خارج شدنش از اتاق آرام می دادم تا متوجه صدای لرزانم و خیسی صورتم و التهاب چشمانم نشود…
طاقت نیاوردم و از روی صندلی به روی زمین نشستم و شروع به نوشتن کردم و همچنان اشک میریزم
خدای من اگر وجود داری بخوان که خلقتت دچار اشکالاتی غیرقابل تحمل و جدی هست یا بروز رسانی را قبل از فهمیدن و بیدار شدن انسان های دیگر و اعتراض بفرست یا به آن خاتمه ببخش که موهایم در جوانی سفید شده اند تا حداقل دیگران متوجه آن نشوند…

1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 4٫00 out of 5)
Loading...

2 نظر در “روز اول تلخ و شیرین کار جدید

  1. سلام سلام…خوبی!سلامتی! چه خبر؟؟؟؟ ( نحوه ی ابتدای سلام و احوال پرسی یکی از استادانم است) جالب بود گفتم بنویسم!
    سلام سلام..خوبی! سلامتی! چه خبر؟؟؟؟ روزز اول کاری که خواب موندی شیرازیBig Smile ولی خب خوبه! شغل و کار و کسب درآمد جزو مهمترین سرگرمی های انسانه، که باعث میشه از فکر به دنیایی که توش هستیم مارو باز بداره..وقتی مدام سرگرم درآمدزایی و انباشتن پول و استفاده از اون برای تفریح و سرگرمی میشیم، اولین نتیجه ی خوبی که دربر داره اینکه دیگه وقت نمیذاری به تابلوی نقاشی خددا بیاندیشی، کجاش خوبه؟کجاش بده؟ نقاش کیه؟ نقاشی چیه؟ و …. اما نکته ی اول اینجاست که برای اینکه به این بیخیالی و بی اندیشی برسی دو راه وجود داره: راه اول اینه که به پیشرفت فکر نکنی و به داشتن زندگی ای مشابه زندگی گربه های ولگرد قانع بشی! از صبح چرخ چرخ چرخ بزنی تا انتهای شب و در حالی که تنها مشت چندرغازی که درآوردی رو برای شکم خرج کنی و از فرط خستگی به رخت خواب پناه ببری…خب طبیعتا دیگر وقتی نمی ماند که فکر کنی، بیاندیشی، از خدایت سوال بپرسی، به وضع نزدیکان توجه کنی،..توجه ات می شود فقط فقط کارپول! مسیر دوم یا راه دوم این است که به مسیر رو بجلو بیاندیشی، به پیامک های بانکی بیاندیشی که وقتی موجودی آخرش را نگاه میکنی، تعداد ارقام باقی مانده ی حسابت از تعداد ارقام شماره ی مرکز پیام بیشتر باشد، یا اگر مثل من نوکیا۰۰-۱۱داری مبلغ ات در یک خط جا نشود! خب طبیعتا در این زندگی فقط کار مهم است و تفریح بعدش و صفر های حسابت! تفاوتش این است که آخر شب با شکمی سیر و از فرط تفریح زیاد خسته به خواب فرو میروی! در این مسیر هم می شود به دیگران نیاندیشید….هر دو مسیر راه خوبیست، اما نکته ی دوم اینجاست که کسب درآمد جز با توجه به اطرافیان حاصل نمیشود…مگر میشود پولدار بود و موفق مالی بود بدون آنکه فکری آرام راجع به اطرافت داشته باشی تا اندیشه ات را به کار بگیری برای تولید و اجرای ایده هایت….راه حل شاید این باشد در زمانه ای که نمیتوان فکری آرام از اطراف داشت و نیاز به کسب درآمد و مشغولیت کار برای ایجاد ذهنی بیخیال لزوم پیدا کرده است، باید به فکر راهی میانه بود….زندگی در هوا نه برروی زمین و نه درآسمان…و زندگی در هوا کار پرندگان است…به قول فروغ….پرنده مردنیست، پرواز را به خاطر بسپار…پرواز تنها راه حکومت در میانه ی زمین و آسمان است…. از خواندن مطالبت لذت میبرم که احساسم را برمی آنگیزد…فلن!

    1. واقعیتش کار نمی کنم تا فراموش کنم ، سعی میکنم پس انداز کنم ایده های کاریم رو بسازم
      این کار هم چون خارج از شهر هست رفتم که آشنا کسی نبینم لطفا به کسی هم نگو..
      دور از خونه برام سخت تر هست چون باید نگران باشم…
      ممنون بابت نظرت موفق باشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Click to Insert Smiley
SmileBig SmileGrinLaughFrownBig FrownCryNeutralWinkKissRazzChicCoolAngryReally AngryConfusedQuestionThinkingPainShockYesNoLOLSillyBeautyLashesCuteShyBlushKissedIn LoveDroolGiggleSnickerHeh!SmirkWiltWeepIDKStruggleSide FrownDazedHypnotizedSweatEek!Roll EyesSarcasmDisdainSmugMoney MouthFoot in MouthShut MouthQuietShameBeat UpMeanEvil GrinGrit TeethShoutPissed OffReally PissedMad RazzDrunken RazzSickYawnSleepyDanceClapJumpHandshakeHigh FiveHug LeftHug RightKiss BlowKissingByeGo AwayCall MeOn the PhoneSecretMeetingWavingStopTime OutTalk to the HandLoserLyingDOH!Fingers CrossedWaitingSuspenseTremblePrayWorshipStarvingEatVictoryCurseAlienAngelClownCowboyCyclopsDevilDoctorFemale FighterMale FighterMohawkMusicNerdPartyPirateSkywalkerSnowmanSoldierVampireZombie KillerGhostSkeletonBunnyCatCat 2ChickChickenChicken 2CowCow 2DogDog 2DuckGoatHippoKoalaLionMonkeyMonkey 2MousePandaPigPig 2SheepSheep 2ReindeerSnailTigerTurtleBeerDrinkLiquorCoffeeCakePizzaWatermelonBowlPlateCanFemaleMaleHeartBroken HeartRoseDead RosePeaceYin YangUS FlagMoonStarSunCloudyRainThunderUmbrellaRainbowMusic NoteAirplaneCarIslandAnnouncebrbMailCellPhoneCameraFilmTVClockLampSearchCoinsComputerConsolePresentSoccerCloverPumpkinBombHammerKnifeHandcuffsPillPoopCigarette